ساعت بیست دقیقه به دو نیمه شب آذر ماه هشتاد و نه شمسی است. من-س الف- از دایره وکلای جوان، هنوز مشغول خواندن پرونده ای هستم که چند روز پیش به دستم رسید. این پرونده مربوط به زنی چهل ساله است که حدود یک سال پیش به زندان افتاده و تاکنون هیچ تصمیمی از طرف قانون برایش گرفته نشده. من موظفم تا جایی که ممکن است تلاش کرده، ثابت کنم این زن در موقع پرواز در سطح شهر تهران، قصد ایجاد ناامنی و یا آسیب رساندن به مردم هنگام پرواز و فرود با آن هیکل یک تنی اش را نداشته و نامبرده بی گناه است. وی حالات روحی اش را طی یک سال گذشته نوشته و در پرونده موجود است. متن زیر اعترافات اوست و من هیچ دخل و تصرفی در آن نداشته ام.
همه چیز از چراغ قرمز شروع شد. از چهار راه ولی عصر. از سر ظهر. از الله و اکبر مسجد. از خط عابر پیاده. درست همان موقع بود که دیدمش. کاسکو بود. بزرگ و خاکستری. به اندازۀ یک فیلِ چند تُنی. نشسته بود روی ساختمان بانک سر چهار راه. همۀ مردم به طرفش می دویدند و جیغ و هورا می کشیدند؛ ولی من سر جایم میخکوب شده بودم؛ روی خط های عابر پیاده؛ اما او حواسش به من بود. این را از برق نگاهش که تا صورتم را سفید کرده بود، فهمیدم. ماشین ها و راننده ها برایش بوق و کف زدند. نگاهشان نکرد. کم کم آسمان سیاه شد. ترسیده بودم؛ ولی باز از جایم تکان نخوردم. بال هایش را باز کرد. آنقدر بزرگ شد که همۀ مردم ترسیدند و از او دور شدند. آمد طرفم. تمام تنم می سوخت. دیدم آدم ها و ماشین ها کوچک و کوچک تر می شوند. بزرگ شدم. تمام تنم پُِر شد از پرهای سفید و سیاه. از بالای کمرم، دو تا بالِ سفید در آمد. مردم شاهد بودند. من کارید به کسی نداشتم. وقتی کاسکو آمد طرفم، گفت: « بپر» گفتم: « بلد نیستم» گفت: « بپر» بلند شد و پرواز کرد. بال های بی جانم را باز کردم. تکانشان که دادم، پریدم. اوج گرفتم. از زمین دور شدم. داد زدم: « کجا می ریم؟» فکر کردم نشنید. بلند تر گفتم: « کجا می ریم؟ جای بچه ام رو بلدی؟» حرف نزد. می ترسیدم. پایین را که نگاه می کردم چشم هایم سیاهی می رفت. آدم های ریزی که پایین بودند برایمان دست تکان می دادند. حال عجیبی داشتم. گفتنی نیست.بعضی جاهایش را یادم نمی آید؛ ولی سعی می کنم همه چیز را همان طوری که بود تعریف کنم. همانطور که پیش می رفتیم. برف باریدن گرفت. دانه های برف به سر و صورتم می خورد. سرد بود؛ اما به تنها چیزی که فکر می کردم، پسرم سروش بود. پیش خودم فکر کردم، حتماَ خدا به ناله های من گوش کرده و این کاسکو را فرستاده تا از دست شوهرم نجاتش بدهم. مشغول همین فکرها بودم که او نشست روی یک کوه بلند. شاید قله بود. خواستم از او سؤال کنم که خودش شروع کرد: گفت: « پسرت اینجا نیست» گفتم: « کجاست؟» گفت: « شیراز» گفتم: « بریم اونجا» گفت: « فعلاَ نمی شه» گفتم: « چرا؟» گفت: « نپرس» چیزی نگفتم. گرسنه بودم؛ ولی جرأت نمی کردم حرفی بزنم. نمی دانستم اصلاَ او برای چه پیش من آمده. در گیر این سؤالات از خودم بودم که بال هایش را باز کرد. گفت: « بریم» گفتم: « کجا؟» گفت: « جایی که می خواستی» گفتم: « پیش پسرم؟» گفت: « نه»
راستش، من همیشه دوست داشتم روزی پرواز کنم و حالا که داشتم پرواز می کردم، هیجان زیادی داشتم و چیز دیگری که باعث می شد از وضعیتم گله نکنم، این بود که همۀ مردم از این به بعد من را می شناختند. کم کم برف قطع شد و ما به جای سرسبزی رسیدیم. جای مه آلودی بود. چشم چشم را نمی دید. می ترسیدم به جایی بخوریم؛ ولی نمی دانم چطوری شد که وقتی او گفت: « بنشین» و نشستم، چیزیم نشد. چشم هایم را که باز کردم، از تعجب شاخ در آوردم. ما کنار دریا بودیم. روی ماسه های خاکستری ساحل؛ جایی که همیشه آرزویش را داشتم. کنار دریای آرامی که آبش سبز بود. کاسکو به دریا نگاه می کرد. سکوت عجیبی بود. با این که مردم در رفت و آمد بودند. صدایی به گوش نمی رسید. کاسکو گفت: « دوست داری اینجا رو؟» گفتم: « آره » گفت: « اون کلبه رو می بینی؟» بال چپش را باز کرد و اشاره کرد به کلبۀ روی درخت. تنۀ درخت آنقدر بزرگ بود که من از پله هایش بالا بروم. گفتم: « آره» گفت: « مال تو» گفتم: « پسرم چی؟» گفت: « پاشو کار داریم»
بعد از خواندن این قسمت از اعترافات، تصمیم گرفتم به همۀ مکان هایی که او رفته بود. سر بزنم. شاید نشانه ایی پیدا کنم. اولین جایی که سر زدم. چهار راه ولی عصر بود. از خیلی ها باید سؤال می کردم. اول از همه به دیدن مردی رفتم که سر چهار راه ولی عصر مغازه کیف و کفش فروشی داشت. مرد لاغر و دیلاغی بود. بعد از معارفه مختصری از خودم، مرد توضیح داد: « آقا محشری بود اون روز . راستش، درسته مال چند وقت پیشه؛ ولی خوب یادمه جون داداش از هولم از توی مغازه تکون نخوردم. خیلی گنده بود. آقا من از پشت شیشه همش رو دیدم. اولش یه زن کوتاه و خپل بود. ولی بعدش آقا شما خیابون رو دیدی؟ لاکر دار بس که گنده بود، بگم قد چی، نمی دونم. زمین ترک خورد. هنوز که هنوز آقا درست نشده. آقا مردم کیپ تا کیپ وایساده بودند. اومد که پرواز کنه. این بالش نیست که گنده بود، خیلی ها رو زخمی کرد. آقا حالا چی شده؟ یعنی آزاد می شه؟» جواب مرد را ندادم. تشکر کردم و آمدم بیرون.
جای بعدی محل زندگی زن بود. آدرسش توی پرونده بود. میدان قزوین، کوچه شهید مرادی. کوچه تنگ و باریک بود و دارای ساختمان های کوچکی که هر کدامشان شاید پنجاه متر یا کمتر بود. اول سراغ همسایۀ دیوار به دیوارشان رفتم. زنی بی دندان و چادری بود. بچۀ ذق ذقویش را هم به بغل داشت. خودم را معرفی کردم. از او خواستم در مورد متهم هر چه می داند، بگوید. گفت: « والا چی بیگم! من که تو زیندیگیش نبودم آقا. راست و دروغش پا اونا که میگن. اینا اصن با همه فرق دارن. حالام که دخترشون بال درآورده و آدم می کشه. زیندیگیش ماجرا داره. شوهره طلاقش داد. نمی دونم چرا؟ ولی خب می گن مرده، یعنی شوهرش تومونوش دو تا شده بوده. بعدشو اینا… می بینین که دستشون به دهن خودشونم نیمی رسه. مرده به اینا نیمی خورد. نیسان داشت. بار می برد. آدم حَسابی بود. خلاصه، بچه اشو خواست بیگیره دادگاه بهش نداد. مِهرم که نداشت حلال کنه بچه رو بیگیره؛ اینکه غصه می خورد. والا چی بیگم» زن بیشتر از این چیزی نگفت. آخرش هم قسمم داد به هفت پشتم که از او چیزی نشنیدم. باید به دیدن همسایه های دیگر بروم؛ شاید هم پیش قاضی و شوهر زن. مجبور شدم برای بیشتر فهمیدن، ادامۀ اعترافات را بخوانم تا چیزهایی دستگیرم شود.
برشگتم به خانه مان. یعنی بالا سر خانه مان که رسیدیم، گفت: « برو! من کار دارم» گفتم: « دیگه نمی بینمت؟» گفت: « اگه تو بخوای، چرا که نه.» گفتم: « می خوام، ولی چطوری؟» گفت: « سر تو بخارون» گفتم: « باشه» گفت: « یادت نره چی گفتم بهتا؟» گفتم: « چی؟» گفت: « اون کلبه یادته؟» گفتم: « آره. الانم می تونم برم توش زندگی کنم؟» گفت: « فعلاَ آره؛ ولی فقط وفتی مال تو ئه که از این دنیا دل بکنی» گفتم: « یعنی چی؟» گفت: « می فهمی » گفتم: « بجم؟» گفت: « بگذری بهتره» گفتم: « آخه نمی شه» گفت: « به وقتش می گذری» او رفت و من ماندم. نمی دانم چقدر طول کشید تا خودم را راضی کردم بروم و زنگ خانه را بزنم. وقتی زنگ زدم و خواهرم در را باز کرد، پشیمان شدم. چون با دیدنم غش کرد. من را نشناخته بود. گفتم: « الی! منم مارال» هیچ چیز نمی گفت. پهن شده بود وسط راهرو و زوزه می کشید. پدر و مادرم هراسان آمدند دم در. معلوم بود از خواب پریدند. ترسیده بودند. آخر من را هیچ وقت به این شکل ندیده بودند. مادرم پشتِ پدرم قایم شده بود. و پدرم با صدای لرزان ازم پرسید: « تو کی هستی؟ از ما چی می خوای؟» گفتم: « منم مارال» نگاهی به من انداخت و خندید. گفت: « تو؟ دختر ما چاق و قد کوتاهه؛ بال و پر نداره.» گفتم: « خوب منم دیگه. تُو که اومدم، ماجرا را تعریف می کنم.» خواست در را ببندد که من پای بزرگم را لای در گذاشتم. گفتم: « نمی شه، اینجا خونۀ منم هست.» پدر و مادرم از ترس خواهرم را برداشتند و بردند تویِ خانه. من بودم و دری که قد یک قوتی کبریت بود و اصلا نمی توانستم وارد شوم. همه جوره امتحانش کردم. یک بار پاهام را بردم تو . یک بار سرم را کردم تو و آخر سر ، در آهنی خانه مان از جا کنده شد. همان جا بود که فهمیدم این جا دیگر جای من نیست. راه افتادم. اصلا نمی دانستم کجا باید بروم. وقتی قدم بر می داشتم زمین می لرزید. خودم هم وحشت کرده بودم؛ چه برسد به همسایه هایمان که از تویِ کوچه فرار کردند و به خانه هایشان رفتند و از پشتِ پنجره من را دید می زدند. کاری نمی توانستم بکنم. پشتِ سرم پُر بود از خرابه هایی که من مسببش بودم. رفتم؛ ولی گرسنه بودم. آسمان را نگاه کردم تا کاسکو را ببینم. ازش خبری نبود. خیابان ها هم عجیب خلوت بودند. به قول مادرم پرنده پر نمی زد. از گرسنگی بی تاب شده بودم. تنها جایی که باز بود، سوپر مارکتی بود. کرکره هایش هنوز بالا بود خوشحال شدم. رفتم جلو و گفتم:« آقا! خوردنی چی داری؟» مرد از ترسش عقب عقب رفت پشتِ دخل. خوب چه می کردم. من غذا می خواستم.او به تتهِ پتهِ افتاده بود. از دم در، شروع کردم به خوردن هر چی تو قفسه ها بود. چیپس، پفک، بیسکوییت و …؛ اما چیزی که بود، سیرمانی نداشتمو این شکم به این بزرگی پر نمی شد. باید می رفتم سراغ یخجال؛ آب، بستنی، کالباس، سوسیس … خلاصه هر چه که بود، آنجا بود ولی نمی توانستم با این هیکل وارد شوم. مجبور شدم در و ویترینِ مغازه اش را از جا در آورم و بروم داخل. می دانم کار بدی کردم. ولی واقعا باید چه کار می کردم؛ وقتی همه چیز را به هم ریختم، از فروشنده که مچاله شده بود پشت دخل، معذرت خواهی کردم و بیرون آمدم. شما که به وضع من دچار نشدید؛ سخت بود.
خوابم می آمد. شب سختی را پشت سر گذاشته بودم؛ اما چاره این نداشتم. باید کاسکو را خبر می کردم تا کمکم کند. او حتما می توانست زندگی نابسامان من را سامان بدهد. راستش چند سالی می شود که از شوهرم جدا شده ام و شوهر به خاطر وضع مالی بدم بچه ام را ازم گرفت. شبانه روز کار کردم تا اینکه سروش را پیش خودم بیاورم. خیلی دنباش گشتم؛ ولی به هیچ جا نرسیدم. هر شب خواب می دیدم که پرواز کردم و پیش پسرم هستم. سر از آن جا در آورده بودم. باید کاسکو را خبر می کردم. یادم آمد که گفت سرم را باید بخارانم. سرم را خاراندم. دیدم دوباره مثل دیروز آسمان سیاه شد و او از طرف غرب آمد. وقتی دیدمش خوشحال شدم؛ چون او تنها کسی بود که حال من را درک می کرد. گفتم: « من گشنمه» گفت: « دنبالم بیا» پرواز کردیم. دوباره به همان جای دیروزی رفتیم. کنار ساحل یک میز بزرگ گذاشته شده بود و رویش پر بود از خوراکی های خوشمزه. یک بوقلمون درسته وسط میز بود. گوسفند کباب شده، برنج، آب، میوه و غذاهای لذیذی که تا آن روز خیلی کم خورده بودم. آن جا را دوست داشتم؛ به من آرامش می داد. همان آرامشی که مدت ها دنبالش بودم. چیزی کم نداشتم. تنها پسرم بود که دوری اش برایم سخت بود. ران مرغی را که داشتم با ولع زیاد می خوردم، گذاشتم توی بشقاب. رو کردم به کاسکو گفتم: « من می خوام برم پیش پسرم» گفت: « مطمئنی؟» گفتم: « آره» گفت: « پاشو »
حسِ عجیبی داشتم. دیدن پسرم بعد از ده سال حالی نیست که بخواهم برایتان بگویم. اصلاَ سما نمی فهمید. گفته بود رفتند شیراز. شوهرم شیرازی نبود؛ ولی جایی که انتخاب کرده بود، به عقل جن هم نمی رسید. ما داشتیم پرواز می کردیم که گفت: « اگه نشناختت چی؟» گفتم: « مگه می شه آدم مادرش رو نشناسه؟» گفت: « به خودت نگاه کردی؟» گفتم: « ماجرا رو که براش تعریف بگم، حله. گفت: « مطمئنی؟» گفتم: « آره» گفت: « باشه» آن قدر رفتیم تا بالاخره رسیدیم. روی یک پشت بام نشستیم. پاهایمان که رسید به پشت بام، زمینی که زیرِ پایمان بود، ترک برداشت. صدای جیغ و گریۀ مردم را که شنیدیم، بلند شدیم. کاسکو گفت: « اینجا خونۀ شوهر و پسرته» گفتم: « همین که خرابش کردیم؟» گفت: « آره» گفتم: « پسرمو نشونم می دی؟» گفت: « باید بریم پایین تر.» رفتیم روی سر مردمی که توی کوچه و خیابان جمع شده بودند. با یکی از بال هایش نشانم داد. پسری بود ریزه؛ با ریش های تازه سبز شده. نفهمیدم چه شد که رفتم روی سرش و یقۀ پیراهنش را با چنگال هایم گرفتم و او را بردم بالا. او جیغ و داد می کرد؛ ولی من مدام به او می گفتم: « پسرم، منم مادرت نترس! می خوام ببرمت پیش خودم.» او می گفت: « نمی خوام، تو مادر من نیستی.» با کاسکو و پسرم رفتیم توی یک بیابان نشستیم روی زمین. کاسکو گفت: « این مادرته.» پسرم که خودش را خیس کرده بود، گفت: « دروغ گوها! مادر من مرده.» گفتم: « نه عزیزم! منم مادرت. اومدم تو رو با خودم ببرم.» گفت: « نمی خوام» و پا به فرار گذاشت. نمی دانم چه ام شد. هیچ چیز نفهمیدم. وقتی چشم هایم را باز کردم، دیدم کاسکو بالای سرم است و می گوید : « پاشو بریم» گفتم: « مادرم … بریم اون جا» گفت: « به خطر می افتی.» گفتم: « نه» آمدیم بالای سر خانه مان. همۀ خیابان ها پر شده بود از مردم و پلیس. دنبال من بودند. کاسکو گفته بود. من فقط می خواستم به مادرم بگویم: « خداحافظ» اما وقتی آمدم پایین تا با مادرم حرف بزنم، یک هو حس کردم بال هایم دارند می سوزند و دارم سقوط می کنم. افتادم لای جمعیت و … حالا هم اینجا هستم. بی گناهم. من کاری به کسی نداشتم. فقط می خواستم پسرمو … کاسکو راست می گفت؛ باید می رفتیم. هر شب خواب می بینم که با کاسکو دارم پرواز می کنم و آزادم. من را آزاد کنید. قول می دهم بروم و برنگردم.
تمام این اعترافات را بارها و بارها خوانده ام. تحقیقاتم را هم تقریباَ کرده ام. فردا روز دادگاه است. نمی دانم چه می شود.
